تبليغاتX
اندكي عاشقانه تر زير اين باران بمان


اندكي عاشقانه تر زير اين باران بمان

ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند





















 

 

 دوست واقعی کسی است که

دستهای تو را نگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت توسط الهام| |

عاشقانه دستهایش را گرفتم.

 گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.
 
عطر عجیبی پراکنده بود.
 
حالتی داشتم وصف ناپذیر.
 
گویی توآسمون بودم.
 
به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود.
 
گویی هوش از سرم پریده بود.
 
 
 نبضشوتو دستام حس می کردم.
 
 
حتم داشتم اون هم همینطوریه.
 
 
 حس می کردم، آسمان،زمین،
 
و همه چیز مال منه .
 
 
آتیشی تو دلم به پا بود.
 
 
آتشی بالاتر از زمان و جسم.

 
تنها چیزی درونم را آزار می داد
 
 
شرم داشتم در چشماش نگاه کنم.
 
 
لیاقتش را نداشتم.
 
 
از بی آبرویی،گریه ام گرفت.
 
 
من کجا و آسمان کجا؟

 
احساس کردم اون هم گریه می کنه.
 
 
سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش
 
 
گرفت و همون طور اشک می ریخت.
 
 
درکش برایم مشکل بود.
 
 
این من بودم که باید گریه می کردم
 
 
کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند
 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت توسط الهام| |


Design By : Night Skin